تبليغاتX
با تو بودن نتوانم بی تو بودن نتوانم

من یک عمربه خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانسته اما رسوام نساخت و مرا مورد قضاوت قرارنداد!

هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضرشد. اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم.

وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم ها و گوش هایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم.

من ازخـــدا گریختم بی خبرازآن که او با من و درمن بود !

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها بلا ومصیبت ماندم.

ازهمه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد.

با شرمندگی فریاد زدم :

خدایا اگرمرانجات دهی‌، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هرچه بگویی همان را انجام دهم !

درآن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باورکرد و مرا پذیرفت نمی دانم چگونه اما درکمترین مدت خدا نجاتم داد.

گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت و لطف بی حد تورا جبران کنم ؟

گفت : هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان درهمه حال درکنار تو هستم.

گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و ازاین لحظه عاشقت هستم.

سپس بی آن که نظرخدارا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم. اوایل کارهرآن چه ازاومی خواستم فراهم می شد. اما ازدرون خوشحال نبودم !

نمی شد هم عاشق خدا شوم وهم به نظرات او بی توجه !

راه و روش خدا را نمی پسندیدم.

با آن چه او می گفت من به آرزوهای بزرگی که داشتم نمی رسیدم.

پس او را فراموش کردم تا راحت تر به آن چیزهایی که می خواهم برسم!

برای ساختن کاخ رویاییم از رهگذران کمک می خواستم.

آنان که خدارا می دیدند سری ازتاسف تکان می دادند و رد می شدند و آن ها که جزسنگ های طــلایی قصـــرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آن ها نیزبهره ای ببرند که همان ها در آخر کاراز پشت خنجرها زدند و رفتند!

همان گونه ازمن گریختند که من از صدای خدا و وجدانم!

نا امید ازهمه جا دوباره خدا را خواندم. کنارم حاضربود!

گفتم: دیدی بامن چه کردند؟!

آنان را به جزای اعمالشان برسان ...

گفت: تو خودت آن ها را به زندگیت فراخواندی!

ازکسانی کمک خواستی که محتاج تر از هرکسی به کمک بودند.

گفتم: مرا عفو کن. من تورا فراموش کردم و به غیرتو روی آوردم. اگردستم بگیری و بلندم کنی هرچه بگویی همان کنم.

بازهم خدا تنها کسی بود که حرف ها وسوگندهایم را باورکرد.

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره روی پای خود ایستاده ام.

گفتم: خدایا چه کنم ؟

گفت: هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان که همیشه درکنارت هستم.

گفتم: چرا اصرارداری تو را باورکنم و عشقت را بپذیرم؟!

گفت: اگر مرا باورکنی خودت را باورکردی اگرعشقم را بپذیری وجودت آکنده ازعشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که درجست وجوی آنی می رسی و دیگرنیازی نیست که خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی! دیگرچیزی نیست که تو نیازمند آن باشی و به خاطرآن از من روی گردانی. وقتی مرا باورکردی حرف ها و وعده هایم را باورخواهی کرد!

وقتی عاشقم شدی و باورم کردی به آن چه می گویم عمل می کنی زیرا درستی آن ها را باورداری وسعادت خود را درآن ها می بینی!

بدان که من :

عشق مطلق، آرامش مطلق 

و 

نورمطلق هستم وازهرچیزی بی نیاز!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:46  توسط ملیکا  | 

نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم
نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم
نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم
یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش
پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش
نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی
هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم
عجب چشای روشنی
باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم
یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه
من کجا و دیوونگی
چه جوری به حرفش گوش کنم
اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم
اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم
نشد یه بار برسم به آرزوهای محال
یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم
گذشته کار از کارمون
دیر شده به خدا قسم
نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره
نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره
نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده
حتی بهم بگه بدی
نشد دوستت دارم بگه
به من که نه به دیگری
نشد یه بارم رد بشه
از روی شعرا سرسری
نشد یه کاری بکنه
که بدونم دوستم داره
آتیش گرفتم و یه بار
نگام نکرد بگه آره
نشد یه بار حرف بزنه
نزاره پای سرنوشت
نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت
نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم
نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم
نشد بره
نشد نره
نشد بخواد
نشد بیاد
نشد ولی
شاید بشه
واسم دعا کنید
زیاد
از شما پنهون نکنم
یه حرفهایی بهم زده
گفته همین روزا میاد
اما هنوز نیومده
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط ملیکا  | 

گاهی وقتا پیش خودت فکر می کنی که همه اونایی که دوستشون داری به همون اندازه که تو دوستشون داری دوستت دارن غافل از اینکه تو خیال خودت این فکر رو می کنی.

گاهی وقتا حاضری واسه همه اونایی که دوستشون داری همه زندگیت رو فدا کنی غافل از اینکه اصلا زندگی تو واسه اونا مهم نیست .

گاهی وقتا دلت می خواد سر بزاری رو شون اونایی که دوستشون داری و گریه کنی غافل از اینکه نمی دونی اون شونه ها تکیه گاهی واسه تو نیست و همین که سرت رو بذاری روشون زمینت می زنن.

گاهی وقتا تمام درد دلت رو واسه اونایی که دوستشون داری می گی و بهشون اعتماد می کنی غافل از اینکه همونا از همین درد دلات برعلیه خودت یه روزی استفاده می کنن

اون موقست که دیگه احساس می کنی کاش هیچ کسی رو دوست نداشتی

یه احساس پوچی بهت دست می ده که تا حالا نداشتی. دلت می خواد فرار کنی اما حتی از فرار کردن هم می ترسی

اون موقست که دیگه اصلا واست مهم نیست که کسی دوستت داشته باشه یا نه

پس بهتره از الان تصمیم بگیری که هیچ کس رو دوست نداشته باشی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:14  توسط ملیکا  | 

روزی مرد ماهیگیری  در ساحل زیبای رودخانه ای آرام لم داده بود ودر حالیکه مثل خمیر وا رفته بود و به امواج آرامش بخش خیره شده بود، می خواست تا دیر نشده  از گرمای آفتاب  غروب لذت ببرد.
او چو ب ماهیگیری اش را محکم در شن های ساحل فرو کرده بود و منتظر بود قلاب تکانی بخورد تا بلند شود وماهی به دام افتاده را صید کند. در همین موقع سر و کله مردی تاجری پیدا شد. او آمده بود از آرامش ساحل رودخانه استفاده کند و کمی گرفتاری هایش را فراموش کند.
مرد تاجر که متوجه ماهیگیر شده بود، شاخک هایش حساس شد و از خود پرسید:" چرا این مرد اینقدر بی خیال لم داده و بلند نمی شود تلاش کند و ماهی بیشتری بگیرد ؟"
برا ی همین به ماهیگیر نزدیک شد و گفت: گمان نمی کنی فقط با فرو کردن چوب در شن ها ماهی زیادی بگیری ! بهتر نیست چوب را  بیرون بکشی و بیش تر فعالیت کنی ؟"
مرد ماهیگیر لبخندی زد و گفت: " چوب را بیرون بکشم که چی؟"
-          کوفت که چی! اگر چوب رو بیرون بکشی  و بیش تر عرق بریزی، می توانی تور بزرگی بخری و ماهی های زیادی بگیری .
مردماهیگیر دوباره با لبخند تکرار کرد:" که چی بشود؟"
مردتاجر جواب داد:" می توانی با فروش ماهی زیاد، پول زیادتری کاسب شوی و یک قایق بخری تا با آن ماهی های بیشتری صید کنی.  اگر هم حال قایق سواری نداری ، اقلا می توانی چوب ها ی بیشتری بخری و در همه جای ساحل فرو کنی."
ماهیگیر دوباره پرسید:" بالاخره که چی؟"
 مردتاجر که رفته رفته عصبانی می شد ، گفت:" آخر چرا نمی فهمی ؟ فکرش را بکن. اگر یک قایق بخری کم کم  وضعت توپ می شود و می توانی چوب ها و قایق ها ی بیشتری  بخری و برا ی خودت کارگر استخدام کنی تا با چو بها و قایق هایت کارکنند و تا دلت  بخواهد ماهی بگیرند."
مردماهیگیر با همان لحن آرام و لبخندی که از لبش محو نمی شد ، برای
چندمین بار تکرار کرد:" فرض کن که قایق ها ی بسیاری خریدم و چو بهای زیادی  در همه جا ی ساحل فرو کردم . آخرش چی؟"
مردتاجر که از کوره در رفته بود و رنگش سرخ شده بود، فریاد زد: " چه جوری به تو حالی کنم ؟ اگر مثل بچه آدم  حرف گوش کنی ، آنقدر پولدار می شو ی که به یک میلیارد بگویی تتمه حساب و مجبور نشوی برا ی امرار معاش  کار کنی . آن وقت می توانی بقیه عمرت را در این ساحل زیبا لم بدهی و بی خیال دنیا ، غروب خورشید را تماشا کنی و تا دیر نشده ، از زندگی لذت ببری!"
مرد ماهیگیر که هنوز لبخند می زد، گفت: " فکر می کنی الان دارم چه کار می کنم؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:15  توسط ملیکا  | 

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم
طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا

وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی
که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا

سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت
که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد
بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا

تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل
بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا

درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن
غیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا

از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت
غیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود
به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا

مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت
بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا


 

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار به تو پیوستن چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سر در خانه نوشته اند

ومن در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دوری ها فراموش کردن ها و گسستن ها

ومن در این همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان با همه نا رفیقی با ما رفیقند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:4  توسط ملیکا  | 

اینم یک سری تصاویر جالب دیگه تا به قدرت خدا پی ببرید .

تقدیم همه اونایی که ..............

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:59  توسط ملیکا  | 

سلام دوستان

همیشه شنیده بودیم که مرغایی هستن که تخم طلا می ذارن اما مثل اینکه این انسان خاطی تو کار مرغا دخالت کرده و باعث شده که مرغا تخم کنده کاری شده و مینیاتوری بذارن

نگاه کنید تا باورتون شه..................................

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:53  توسط ملیکا  | 

در زمانی که "وفا" قصه ی برف به تابستان است و "صداقت" گل نایابی است و در آیینه چشمان شقایق عابر ظالم و بی عاطفه غم جاریست به چه کس باید گفت با تو "خوشبخت ترین" انسانم؟

چنين گفت زرتشت........عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش

کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن. اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره. اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.

اگر شبی از شبهای زمستانی، مسافری به امید گرمای نگاهت به تو پناه آورد تنهایش نگذار. شاید در گرمترین روزهای تابستان به خنکی لبخندش محتاج شوی

تصور کن شلوار بچه 6 ساله رو پوشيدي, حس ميکني چقدر تنگه, دلم برات همون قدر تنگ شده

وقتی یک مرد از ازدواج میترسه واسه این نیست که از دل بستن به یک زن میترسه ، بلکه دل بریدن از بقیه زنها ست که اونو میترسونه

مهم نيست کف پات رو شسته باشي يا نه ! حتي مهم نيست که کف پات نرمه يا زبر ! مهم اينه که وقتي پات رو تو زندگيه کسي ميزاري و از زندگيش عبور مي کني وقتي که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند انقدر اون رد پا خواستني باشه که به کسي اجازه نده پاهاش رو روي رد پات بذاره

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:51  توسط ملیکا  | 

تو این روزا همه دارن می دوان اما هر چی می دوان به جایی نمی رسن و جز خستگی بیهوده ثمری نیست . تو این روزا یه سری هم هستن که اصلا نمی دوان چون یه سری های دیگه دارن واسه اونا  می دوان . تو این روزا ده نفر باید کار کنن تا خرج یه نفر رو بدن . اما تو همین روزا خیلی ها کار نمی کنن اما حق دهها نفر رو دارن می خورن.

خیلی دلسرد شدم . می پرسین از چی ؟؟؟ از این اوضاع از این بی عدالتی ها . نمی دونم که عدالت علی کجا رفته . چرا چرا

هر چند تو زمان خود علی هم عدالتی نبود چه برسه به الان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:11  توسط ملیکا  | 

خودكشي تنها قتلي است كه قاتل و مقتولش يكي است.
اگر گرما را دوست داريد، سرما را به باد ندهيد.
· اگر قرار بود مردم همه با يكديگر سلام و عليك كنند، ديگر وقتي براي خداحافظي باقي نمي‌ماند.
بعضي براي آنکه خود را زيبا ببينند دايم آينه خود را عوض مي کنند.
 محبت تنها جوشكاري است كه دل شكسته را برايگان جوش مي‌دهد.
 بس که آينه دلش کثيف بود حرف دلم را از چهره ام نمي ديد.
 بعضي براي آنكه دل كسي را به دست آورند، آگهي مي‌دهند.
 آن قدر روابط عاطفي و انساني سرد و يخ شده‌است كه كارخانه هاي يخچال و فريزرسازي رو به ور شكستگي است.
گاه، آن قدر در اعماق انديشه فرو مي روم كه هر چه دست و پا مي‌زنم مشكل به سطح آن بر‌ مي‌گردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:48  توسط ملیکا  |