تبليغاتX
با تو بودن نتوانم بی تو بودن نتوانم
سلام دوستان امیدوارم که حال همتون خوب باشه

شاید بارها و بارها واژه ای به اسم نامرد رو شنیده باشین. مطمئنا این کلمه بارها و بارها به گوشتون رسیده شایدم درباره کسی پیش خودتون به این نتیجه رسیده باشید که فلانی عجب نامردیه....

ولی واقعا چرا باید این واژه به بعضی ها نسبت داده بشه فرقی نداره که زن باشی یا مرد چون این واژه خیلی عمومی.

گاهی اوقات می شه که به یکی دل بستی و طرف ناخداگاه رهات می کنه و می ره پیش خودت می گی عجب نامردی بود

گاهی اوقات می شه که در حق طرفت محبت می کنی و حسابی بهش پر و بال می دی و بالاش می بری بعد تو یه موقعیت حساس آن چنان به زمینت می زنه که باورت نمی شه و پیش خودت می گی عجب نامردی بود

گاهی اوقات یکی می آد و خودش رو به تو خیلی نزدیک می کنه و فکر می کنی همه کسته و همه جیک و پوک زندگیت رو بهش می گی و فکر می کنی باید تو همه مسائل باهاش درد دل کنی غافل از اینکه از همون چیزایی که براش گفتی بعدا بر علیه خودت استفاده می کنه و بعد پیش خودت می گی عجب نامردی بود

گاهی اوقات یک نفر می آد سراغت و بهت می گه دوستت دارم و هزار تا وعده وعید بهت می ده و بعد که به خودت میای می بینی دستای یکی دیگه تو دستشه و پیش خودت می گی عچب نامردی بود

گاهی اوقات طرف می آد سراغت و خودش رو یار و غمخوارت معرفی می کنه و آن چنان وانمود می کنه که تو فکر می کنی عجب تکیه گاهی پیدا کردی این دیگه خودشه بعد طرف آن چنان ماهرانه و با کلاس جیبات رو خالی می کنه و به عبارتی ازت تیغ می زنه که وقتی به خودت می یای می بینی وای چقدر پول و وقتت رو الکی از دست دادی و بعد پیش خودت می گی عجب نامردیه

و

.

.

.

ای بابا بهت حق می دم راست می گی همه اینا یه جور نامردیه ولی شاید باورت نشه نامرد تر از همه این آدما خودتی می دونی چرا چون اول از همه در حق خودت نامردی کردی

می گی چرا؟؟؟

بایدم بگی آخه عزیر من اولین نامردی که در حق خودت کردی این بوده که چشمت رو خوب باز نکردی و به جای عاقلانه فکر کردن احساسی رفتار کردی شاید باورت نشه ۹۰ درصد کسایی که به این مرحله می رسن می دونستن که این بلا به سرشون می یاد ولی همش می گفتن نه این طوری نمی شه این اتفاقا واسه مردمه نه برای ما ولی بعد دقیقا این اتفاق براشون می افته پس ببین که دیگران در حق تو نامردی نکردن تو در حق خودت نامردی کردی که خودت رو به خنگی زدی و چشمات رو روی حقایق بستی

جبران این اتفاقات خیلی سخته ولی شدنیه چیزی که با روح و احساس آدم بازی کنه شاید به مرور زمان از یاد بره ولی کوچکترین چیز ممکنه که دوباره خاطرات تلخ گذشته رو به یاد بیاره همه این ها رو می دونم ولی که در حق خودش این طوری نامردی می کنه بالاخره باید پای لرزشم بشینه

راه حل چیه؟

باید دست از سادگی برداری . زود به هر کسی اعتماد نکنی بذار بگن فلانی بداخلاقه خودش رو می گیره و .... بهتر از اینه که به این جا برسی

بازم می گم زود باوری و سادگی رو بذار کنار تمام مشکلات حله این طوری نه تنها در حق خودت بلکه در حق دیکران هم نامردی نمی کنی

وقتی آدم منطقی باشی و زود باور نباشی دیگه نه به کسی می گی نامرد و نه کسی بهت می گه نامرد
یا حق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:44  توسط ملیکا  | 

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود. موش لب هایش را لیسید و با خود گفت: كاش یك غذای حسابی باشد ... اما همین كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هركسی كه می رسید، می گفت:« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »! مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت: « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.» میش وقتی خبر تله موش را شنید، صدای بلند سرداد و گفت: «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.» موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت: « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد و دوباره مشغول چریدن شد.سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید... زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببیند.
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده، موش نبود، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود. همین كه زن به تله موش نزدیك شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست ...» مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر كردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد. روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این كه یك روز صبح، در حالی كه از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند! نتیجه : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، كمی بیشتر فكر كن؛ شاید خیلی هم بی ربط نباشد ...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:45  توسط ملیکا  | 

من یک عمربه خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانسته اما رسوام نساخت و مرا مورد قضاوت قرارنداد!

هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضرشد. اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم.

وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم ها و گوش هایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم.

من ازخـــدا گریختم بی خبرازآن که او با من و درمن بود !

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها بلا ومصیبت ماندم.

ازهمه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد.

با شرمندگی فریاد زدم :

خدایا اگرمرانجات دهی‌، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هرچه بگویی همان را انجام دهم !

درآن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باورکرد و مرا پذیرفت نمی دانم چگونه اما درکمترین مدت خدا نجاتم داد.

گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت و لطف بی حد تورا جبران کنم ؟

گفت : هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان درهمه حال درکنار تو هستم.

گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و ازاین لحظه عاشقت هستم.

سپس بی آن که نظرخدارا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم. اوایل کارهرآن چه ازاومی خواستم فراهم می شد. اما ازدرون خوشحال نبودم !

نمی شد هم عاشق خدا شوم وهم به نظرات او بی توجه !

راه و روش خدا را نمی پسندیدم.

با آن چه او می گفت من به آرزوهای بزرگی که داشتم نمی رسیدم.

پس او را فراموش کردم تا راحت تر به آن چیزهایی که می خواهم برسم!

برای ساختن کاخ رویاییم از رهگذران کمک می خواستم.

آنان که خدارا می دیدند سری ازتاسف تکان می دادند و رد می شدند و آن ها که جزسنگ های طــلایی قصـــرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آن ها نیزبهره ای ببرند که همان ها در آخر کاراز پشت خنجرها زدند و رفتند!

همان گونه ازمن گریختند که من از صدای خدا و وجدانم!

نا امید ازهمه جا دوباره خدا را خواندم. کنارم حاضربود!

گفتم: دیدی بامن چه کردند؟!

آنان را به جزای اعمالشان برسان ...

گفت: تو خودت آن ها را به زندگیت فراخواندی!

ازکسانی کمک خواستی که محتاج تر از هرکسی به کمک بودند.

گفتم: مرا عفو کن. من تورا فراموش کردم و به غیرتو روی آوردم. اگردستم بگیری و بلندم کنی هرچه بگویی همان کنم.

بازهم خدا تنها کسی بود که حرف ها وسوگندهایم را باورکرد.

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره روی پای خود ایستاده ام.

گفتم: خدایا چه کنم ؟

گفت: هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان که همیشه درکنارت هستم.

گفتم: چرا اصرارداری تو را باورکنم و عشقت را بپذیرم؟!

گفت: اگر مرا باورکنی خودت را باورکردی اگرعشقم را بپذیری وجودت آکنده ازعشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که درجست وجوی آنی می رسی و دیگرنیازی نیست که خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی! دیگرچیزی نیست که تو نیازمند آن باشی و به خاطرآن از من روی گردانی. وقتی مرا باورکردی حرف ها و وعده هایم را باورخواهی کرد!

وقتی عاشقم شدی و باورم کردی به آن چه می گویم عمل می کنی زیرا درستی آن ها را باورداری وسعادت خود را درآن ها می بینی!

بدان که من :

عشق مطلق، آرامش مطلق 

و 

نورمطلق هستم وازهرچیزی بی نیاز!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:46  توسط ملیکا  | 

نشد یه قصری بسازم پنجرهاش ابی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه
نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم
حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم
با همه التماس من نشد دیگه نره سفر
شعرام بجز اون روی هر دیوونه ای گذاشت اثر
نشد برم بغل بغل واسش شقایق بچینم
نه این که من نخوام برم نذاشت گلهارو ببینم
نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم
یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم
اما نشد ، اما نشد قسمت ما یه لحظه ی روشن و خوش
پیغام واسش فرستادم بیا بازم منو بکش
نشد که نشکنه بازم این چینی شکستنی
هیچ جای دنیا ندیدم هیچ جای دنیا ندیدم
عجب چشای روشنی
باور نکرد یه موجشو به صدتا دریا نمیدم
یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم
راست میگه هر چی اون بگه راست میگه هر چی اون بگه
من کجا و دیوونگی
چه جوری به حرفش گوش کنم
اون گفت بچسب به زندگی
خلاصه آخرش نشد ما گل سرخ رو بو کنیم
اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم
نشد یه بار برسم به آرزوهای محال
یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال
نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم
گذشته کار از کارمون
دیر شده به خدا قسم
نشد به موقع این کویر ابری بشه بارون بگیره
نشد خودش آینه که هست بیاد و شمعدون بگیره
نشد بپاچم زیر پاش عطر گل محمدی
نشد بهم جواب بده
حتی بهم بگه بدی
نشد دوستت دارم بگه
به من که نه به دیگری
نشد یه بارم رد بشه
از روی شعرا سرسری
نشد یه کاری بکنه
که بدونم دوستم داره
آتیش گرفتم و یه بار
نگام نکرد بگه آره
نشد یه بار حرف بزنه
نزاره پای سرنوشت
نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت
نشد بشه یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم
نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم
نشد بره
نشد نره
نشد بخواد
نشد بیاد
نشد ولی
شاید بشه
واسم دعا کنید
زیاد
از شما پنهون نکنم
یه حرفهایی بهم زده
گفته همین روزا میاد
اما هنوز نیومده
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
قصه داره تموم میشه
مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنید
اول خدا بعدا شما
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط ملیکا  | 

گاهی وقتا پیش خودت فکر می کنی که همه اونایی که دوستشون داری به همون اندازه که تو دوستشون داری دوستت دارن غافل از اینکه تو خیال خودت این فکر رو می کنی.

گاهی وقتا حاضری واسه همه اونایی که دوستشون داری همه زندگیت رو فدا کنی غافل از اینکه اصلا زندگی تو واسه اونا مهم نیست .

گاهی وقتا دلت می خواد سر بزاری رو شون اونایی که دوستشون داری و گریه کنی غافل از اینکه نمی دونی اون شونه ها تکیه گاهی واسه تو نیست و همین که سرت رو بذاری روشون زمینت می زنن.

گاهی وقتا تمام درد دلت رو واسه اونایی که دوستشون داری می گی و بهشون اعتماد می کنی غافل از اینکه همونا از همین درد دلات برعلیه خودت یه روزی استفاده می کنن

اون موقست که دیگه احساس می کنی کاش هیچ کسی رو دوست نداشتی

یه احساس پوچی بهت دست می ده که تا حالا نداشتی. دلت می خواد فرار کنی اما حتی از فرار کردن هم می ترسی

اون موقست که دیگه اصلا واست مهم نیست که کسی دوستت داشته باشه یا نه

پس بهتره از الان تصمیم بگیری که هیچ کس رو دوست نداشته باشی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:14  توسط ملیکا  | 

روزی مرد ماهیگیری  در ساحل زیبای رودخانه ای آرام لم داده بود ودر حالیکه مثل خمیر وا رفته بود و به امواج آرامش بخش خیره شده بود، می خواست تا دیر نشده  از گرمای آفتاب  غروب لذت ببرد.
او چو ب ماهیگیری اش را محکم در شن های ساحل فرو کرده بود و منتظر بود قلاب تکانی بخورد تا بلند شود وماهی به دام افتاده را صید کند. در همین موقع سر و کله مردی تاجری پیدا شد. او آمده بود از آرامش ساحل رودخانه استفاده کند و کمی گرفتاری هایش را فراموش کند.
مرد تاجر که متوجه ماهیگیر شده بود، شاخک هایش حساس شد و از خود پرسید:" چرا این مرد اینقدر بی خیال لم داده و بلند نمی شود تلاش کند و ماهی بیشتری بگیرد ؟"
برا ی همین به ماهیگیر نزدیک شد و گفت: گمان نمی کنی فقط با فرو کردن چوب در شن ها ماهی زیادی بگیری ! بهتر نیست چوب را  بیرون بکشی و بیش تر فعالیت کنی ؟"
مرد ماهیگیر لبخندی زد و گفت: " چوب را بیرون بکشم که چی؟"
-          کوفت که چی! اگر چوب رو بیرون بکشی  و بیش تر عرق بریزی، می توانی تور بزرگی بخری و ماهی های زیادی بگیری .
مردماهیگیر دوباره با لبخند تکرار کرد:" که چی بشود؟"
مردتاجر جواب داد:" می توانی با فروش ماهی زیاد، پول زیادتری کاسب شوی و یک قایق بخری تا با آن ماهی های بیشتری صید کنی.  اگر هم حال قایق سواری نداری ، اقلا می توانی چوب ها ی بیشتری بخری و در همه جای ساحل فرو کنی."
ماهیگیر دوباره پرسید:" بالاخره که چی؟"
 مردتاجر که رفته رفته عصبانی می شد ، گفت:" آخر چرا نمی فهمی ؟ فکرش را بکن. اگر یک قایق بخری کم کم  وضعت توپ می شود و می توانی چوب ها و قایق ها ی بیشتری  بخری و برا ی خودت کارگر استخدام کنی تا با چو بها و قایق هایت کارکنند و تا دلت  بخواهد ماهی بگیرند."
مردماهیگیر با همان لحن آرام و لبخندی که از لبش محو نمی شد ، برای
چندمین بار تکرار کرد:" فرض کن که قایق ها ی بسیاری خریدم و چو بهای زیادی  در همه جا ی ساحل فرو کردم . آخرش چی؟"
مردتاجر که از کوره در رفته بود و رنگش سرخ شده بود، فریاد زد: " چه جوری به تو حالی کنم ؟ اگر مثل بچه آدم  حرف گوش کنی ، آنقدر پولدار می شو ی که به یک میلیارد بگویی تتمه حساب و مجبور نشوی برا ی امرار معاش  کار کنی . آن وقت می توانی بقیه عمرت را در این ساحل زیبا لم بدهی و بی خیال دنیا ، غروب خورشید را تماشا کنی و تا دیر نشده ، از زندگی لذت ببری!"
مرد ماهیگیر که هنوز لبخند می زد، گفت: " فکر می کنی الان دارم چه کار می کنم؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:15  توسط ملیکا  | 

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم
طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا

وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی
که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا

سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت
که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا

تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد
بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا

تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل
بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا

درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن
غیر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا

از یم دوری تو قلب من آتش بگرفــــــــــــت
غیر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــــــرا

رسم عاشق سفر از وادی معشوق نبـــــود
به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا

مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت
بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا


 

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار به تو پیوستن چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سر در خانه نوشته اند

ومن در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دوری ها فراموش کردن ها و گسستن ها

ومن در این همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان با همه نا رفیقی با ما رفیقند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:4  توسط ملیکا  | 

اینم یک سری تصاویر جالب دیگه تا به قدرت خدا پی ببرید .

تقدیم همه اونایی که ..............

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:59  توسط ملیکا  | 

سلام دوستان

همیشه شنیده بودیم که مرغایی هستن که تخم طلا می ذارن اما مثل اینکه این انسان خاطی تو کار مرغا دخالت کرده و باعث شده که مرغا تخم کنده کاری شده و مینیاتوری بذارن

نگاه کنید تا باورتون شه..................................

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:53  توسط ملیکا  | 

در زمانی که "وفا" قصه ی برف به تابستان است و "صداقت" گل نایابی است و در آیینه چشمان شقایق عابر ظالم و بی عاطفه غم جاریست به چه کس باید گفت با تو "خوشبخت ترین" انسانم؟

چنين گفت زرتشت........عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي كن و از جدايي جدا باش

کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن. اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره. اگه اين رو بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.

اگر شبی از شبهای زمستانی، مسافری به امید گرمای نگاهت به تو پناه آورد تنهایش نگذار. شاید در گرمترین روزهای تابستان به خنکی لبخندش محتاج شوی

تصور کن شلوار بچه 6 ساله رو پوشيدي, حس ميکني چقدر تنگه, دلم برات همون قدر تنگ شده

وقتی یک مرد از ازدواج میترسه واسه این نیست که از دل بستن به یک زن میترسه ، بلکه دل بریدن از بقیه زنها ست که اونو میترسونه

مهم نيست کف پات رو شسته باشي يا نه ! حتي مهم نيست که کف پات نرمه يا زبر ! مهم اينه که وقتي پات رو تو زندگيه کسي ميزاري و از زندگيش عبور مي کني وقتي که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند انقدر اون رد پا خواستني باشه که به کسي اجازه نده پاهاش رو روي رد پات بذاره

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:51  توسط ملیکا  |