تبليغاتX
با تو بودن نتوانم بی تو بودن نتوانم
بچه ها اينم عكس يك سري موبايلهاي ماماني براي دختر خانوماي جوون 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:15  توسط ملیکا  | 

همیشه با خودم فکر می کردم که زندگی زیباست به زیبایی گلبرگهای گل سرخ
همیشه ذهن بلند پرواز خود را به کهکشانها می سپردم

اما.....

امروز مي فهمم كه اگرچه زندگي به زيبايي گلبرگهاي گل سرخ است اما اين گل بر روي ساقه اش آنقدر خار دارد كه اگر غافل شوي آنچنان به دستت مي كوبد كه خراش آن به كنج قلبت اصابت مي كند.

امروز مي فهمم كه اگرچه ذهن بلند پروازم را به كهكشان سپردم اما هيچ يادم نبود كه شهاب سنگهاي آسماني هر لحظه تحديدش مي كنند . هيچ يادم نبود گودال هاي آسماني را كه بدون آنكه ديده شوند در كمين نشته اند تا ذهن دورانديش مرا در كام خود بكشند.

اما....

با تمام اينها تو را و زندگي را در كنار هم دوست دارم./

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 9:56  توسط ملیکا  | 

دوستان

امیدوارم که از این جک ها خوشتون بیاد و لحظاتی باعث نشستن گل خنده رو لباتون بشم

ترکه از مکه میاد بهش میگن اونجا خوش گذشت؟؟؟
می گه آره سنگ زیاد خوردم اما بالاخره بوسش کردم

با همه عشق و جوونی    با یه دنیا مهربونی    با زبون بی زبونی  می خوام اینو خوب بدونی .....

انرژی هسته ای حق مسلم ماست

به ترکه میگن تا حالا چین رفتی ؟؟
الکی چاخان میکنه میگه آره

بعد میگن اگه راست میگی یکی از خیابوناشو بگو
یه خورده فکر میکنه و میگه خیابان شهید بروسلی

ترکه تو گرمای تابستون می ره زیر لحاف بهش میگن مگه ترکی میگه مگه از زیر لحافم معلومه؟؟؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 12:32  توسط ملیکا  | 

هر موقع دل یکی رو شکستی یه میخ بزن تو دیوار

هر موقع دلش رو بدست آوردی میخ رو از دیوار بکش بیرون

اما این رو بدون که جای میخ همیشه تو دیوار می مونه


هیج می دونی چرا خانوما کمتر فوتبال بازی می کنن؟؟؟؟

چون خیلی کم پیدا می شه که ۱۱ تا زن راضی بشن همزمان با هم یه جور لباس بپوشن


دوست دارین ارکان اصلی عشقو براتون بگم؟؟؟؟ پس گوش کنین

۱- عاشق نشو

۲- اگه عاشق شدی واسه عشقت بمیر

۳- اگه مردی خاک بر سر بی جنبت


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 9:29  توسط ملیکا  | 

سعی کن به خاطر کسی که دوستش داری غرورت رو از دست بدی نه به خاطر غرورت کسی رو از دست بدی که دوستش داری


زندگی اجبار است

مرگ انتظار است

عشق یکبار است

جدایی دشوار است

 اما یاد تو تکرار است

 

 

 

 

 


آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم

             آن زمانی که دوستمان دارند لجبازی می کنیم

در آخر بابت آنچه که از دست دادیم فقط آهی می کشیم.........


سعی کن کسی رو دوست داشته باشی که قلب بزرگی داشته باشه تا مجبور نشی برای جا گرفتن تو قلبش خودت رو کوچک کنی


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:16  توسط ملیکا  | 

نمی دونم آیا تا حالا با دقت به کفش هات نگاه کردی؟؟

دو تا عاشق دو تا همراه که بدون همدیگه می میرن

کاش آدما کمتر از کفش نبودن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 11:9  توسط ملیکا  | 

 

دوست دارم که بدانی زندگی در گذر است  و در این گردش دوار زمین هر کسی آمده یک روز سفر خواهد کرد به دیاری دیگر

دوست دارم که بدانی خوب است  هر کسی آمد به دیار گردون  خوب است که باقی بگذارد از خود نام شایسته و نیک  که به جز نام نیکش دیگر نمی ماند از او هیچ

دوست دارم که بدانی شاید روزی که گذر می کردی از کنار چشمه ای پاک و زلال دید روی زیبایت را درآب دختری با چشمان سیاه

دوست دارم که بدانی هر لحظه که از رد شدن تو گذشت  چشمان سیاه او در پی راه رفتن تو می دوید

و با هر قدمی که برداشتی شبنم اشکی نشست بر گلبرگ صورت او.

پس بدان.........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 9:43  توسط ملیکا  | 

امروز غمی عجیب مرا فرا گرفته شاید این غم نتیجه رفتار دیروز من است . شاید کسی را که آزرده ام واقعاْ از اعماق وجودش از من ناراحت است . آخر چرا باید این چنین شود .

در همین جا از او که رنجاندمش طلب بخشش دارم . دوست دارم که بداند من بیشتر از خود او ناراحتم . اما چه کنم که گاهی اوقات سرنوشت با آدم رفتاری می کند که عکس العمل انسان در برار سرنوشت دامنگیر اطرافیان نیز می شود .

اما ای دوست این را بدان که دیشب دائم این آهنگ سیاوش را با خودم تکرار کردم.

اشکای یخیم رو پاک کن  درای قلبتو باز کن

صدای قلبمو بشنو    من چه کردم با دل تو

کاشکی تو لحظه آخر عشق رو تو نگام می خوندی

قلب تو صدام رو نشنید  رفتی با غریبه موندی

اگه یه روز بگم از این حکایت که به تو کردم عادت  دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت رفاقت

اگه یه شب برسم به حقایق   من می شم خدای عاشق  میگم رازم  رو به ستاره دریای مغرب

اما نمی دانم که آیا روزی می رسد که ستاره دریای مغرب را پیدا کنم و آنچه در دل دارم با او بگویم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 9:0  توسط ملیکا  | 

به ياد کدامين خاطره اينگونه دست و پا می زنم و به عشق کدامين ياد اينگونه لبريز از اشکم ؟
 گذشته را به ياد دارم ... کودکی ام را ... نو جوانی ام را .
 اينک جوانم . با شوق جوانی . با عشق جوانی .
 امروز در شور لحظه لحظه های جوانی ام بهار را با تمام وجود می پيمايم .
 آری
بهار آمد با تمام رنگها و چهره هايش .
 چهره هايی که هميشه مرا می ترساند .
 بهار هزار رنگ هر سال صورتی متفاوت از سال پيش دارد .
 گاهی زيبا گاهی زشت
 گاهی سياه و گاهی سفيد
 گاهی روشن و گاهی خاموش ...
 سال گذشته برايم رنگی از ديوانگی داشت .
 امسال بهار برای من با رنگی از زهد آمد.
 سالها خواهند گذشت و بهار همچنان با من بازی خواهد کرد.
 بازی که گاهی چنان رعب آور است که خدا را فراموش می کنم .

حقيقت اين است که زندگی سخت است وخطرناک .
 اين است که آنها که به دنبال خوشحالی وبهروزی خودشان هستند آنرا نمی يابند.
 اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند .
 اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد .
 اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد.
 اين است که آنها که در جستجوی صلح و آرامش هستند ، ستيزه می جويند .
 اين است که شادی از آن کسانی است که از تنهايی نمی ترسند .
 اين است که زندگی فقط از آن کسانی است که از مرگ نمی ترسند.
 ای زندگی ! ای ابديت ! ای نيستی ! ای گذشته ! ای گردابهای بی پايان ...
 بااين روزهای پياپی که در کام خود فرو ميبريد چه می کنيد؟
 آخر سخنی بگوييد !
 آيا اين لذت بی مانند را که بدين بی رحمی از ما می رباييد روزی پس خواهيد داد ؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 8:6  توسط ملیکا  | 

سلام

امیدوارم که حال همتون خوب باشه

راستی عیدتون مبارک صد سال به این سالها .امروز یعنی ۵ فروردین من مجبور شدم بیام سر کار

اصلاْ از عید و حال و هواش خبری نیست . با سرکار اومدن ما هم از ۵ فروردین اوضاع بدتر شد

خوش به حال اونایی که تا ۱۳ بدر یه ضرت تعطیلن و فیتیله جمعه تعطیله می بینن

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 15:4  توسط ملیکا  | 

گاهي اوقات مي شود كه نسبت به كسي آنقدر علاقمند مي شويد كه ديگر زندگي را بدون حضور او بي معني ميدانيد. تمام لحظه هاي زندگي را با او و ياد او سپري مي كنيد. او مي شود همان كه مي خواستيد و هميشه به دنبالش بوديد . به مرزي مي رسيد كه ديگر بدون او قادر به ادامه زندگي نيستيد(بي تو بودن نتوانم) .اما بعد از يك مدت طولاني وقتي كه حساسيت هايتان نسبت به هم بيشتر ميشود از حرف هاي همان كسي كه بدون او شما هم نبوديد ناراحت مي شويد .گاهي اوقات كار به جاهاي باريك هم مي كشد.و با خود مي گوييد با او قادر به ادامه دادن نيستيد(با تو بودن نتوانم) .در اينجاست كه احساس تنهايي شديدي بر شما غالب مي شود . و بر سر دو راهي بزرگي قرار مي گيريد .

اما توصيه من به شما دوست عزيز اين است كه كمي از خودخواهي هاي خود كم كنيد با اين كار حساسيت ها هم كم مي شود و ديگر اين مشكلات برايتان به اميد خدا ايجاد نمي شود.آخه تنهايي بد درديه

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 13:13  توسط ملیکا  |