|
|
|
||||
می دونی چیه داآش خیلی می خوامت فهمیدیییییییییییییییی؟ چییییییییی؟ می خوامت......................... آره داش بودن یا نبودن مسألش خيلي سخته هاااااااااااااااااااااااااااااا فيلسوف مي خواد حلش كنه آخه يكي نيست بگه بابا چرا فيلسوف ؟ بنداز تو آب حل مي شه آره داش اينم بگم كه به اندازه دو تا چشماي قشنگم كه خيلي نازن دوست دارم ميدوني چرا؟؟؟؟؟؟ آخه من موش كورم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بخند بابا بي مزه هم خودتي
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 9:2 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||||
|
دوستان جدیدا یک سری ماشین کوچول موچول اومده بد نیست ببینین
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:36 توسط ملیکا
|
|
|||||||
|
|||||||
|
|
|
||||
|
تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوا
بم تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق ، سر گشته ، روی گردابم !
تو در کدام سحر ، بر کدام اسب سپید ؟
تو را کدام خدا ؟
تو را کدام جهان ؟
تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف ؟
تو در کدام چمن ، همره کدام نسیم ؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه
مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه
.چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو :
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
ترا به هر چه تو گویی ، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه .
که صبر ، راه درازی به مرگ پیوسته است
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته است
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:57 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن.لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو،وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و مناجات در محلی آرام ،دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جز او نیندیش.شماره بگیر و از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن. می خواهی آسمان دلت آبی وخورشید،روشنگر زندگی ات باشد.میخواهی زبان گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی پس به اوتوکل کن،دست هایت را بالا ببر،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی، از او کمک می جویی،بخواه که راه راست را به تو نشان دهد، خودت را گم کن بگذار هیچ نقشی از تو بر زمین نماند بال هایت را باز کن به سوی معبود حقیقی پرواز کن. از او بخواه گاهی مواقع اختیار را از دست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد،وقتی او را به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سجده نهادی وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید ، قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی،آن هنگام که در گفتن ایاک نعبد و ایاک نستعین، دلت شکست و صدایت لرزید،بدان که گوشی را برداشته است و بشارت می دهد بنده به من بگو چه می خواهی تادعایت را اجابت نمایم.در این لحظه فرشته ها ناظر این همه شکوه و عظمت هستند بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت میکند. دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ،تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند. هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند.تنها سعی کن برای چند لحظه به جز او همه چیز را فراموش کنی .
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:42 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خداوند آنقدر نور در اختیارمان قرار داده است که حتی اگر ولخرجی
کنیم ،باز تمام نمی شود. می توانید همه ی دنیا را به حساب بانکی خود واریز کنید ،اما بخشایش خداوند را هرگز نمی توانید. بنابراین ،تمامی حساب های بانکی شما بی ارزش اند. پدرم مرد در حالی که لبخند بر لب داشت.مرگ نتوانسته بود لبخند قشنگ او را با خود ببرد. هیچ غمی بزرگتر از این نیست که نتوانی کسی را برای گفتگو پیدا کنی. بعضی از آدم ها از یک چیز اساسی بی بهره اند، دلی حساس که رنج را لمس می کند. وانمود می کنند که حقیقت را می خواهند، اما اگر حقیقت را با صداقت و روشنی به آنها بگویی تو را می کشند.دنیای شگفتی داریم ما!!!!! بسیاری از آدم ها ،در آستانه ی گام نهادن به دنیا،روح خویش را می فروشند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:40 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوستان
چند روزی است که دیگه حوصله آپ کردن نداشتم اما امروز تصمیم گرفتم دوباره بیام چون اینجا تنها جایی که می تونی درد دلت رو بگی بدون اینکه ......
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:34 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||