|
|
|
||||
|
اي بابا
هر چي ما هيچي نمي گيم شماها هم هيچي نمي گين بابا بي معرفتا اگه وقتي مي آين يه نظرم بدين و برين ازتون كه كم نمي شه از اين همه تنهايي و بي كسي خسته شده ام تنهاي تنهايم به هر دري كه مي زنيم هيچ كس پشتش نيست كه در رو باز كنه بابا جان ديگه الان تو اين دور زمونه هر خونه اي حداقل يه سرايدار داره نمي دونم چرا سرايدارم درو براي ما باز نمي كنه بخشكي شانس
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 8:7 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آدما حرمت این پنجره ها رو میشیکنن
![]() با نگاه زردشون ، دل بهارو میشکنن لهجه ی سلامشون ، بوی خدافظی میده دل نازکم از این آدما خیلی رنجیده میدون مسابقس ، بازیه دل شکستنه قهرمان میشه با سر، هر کسی نارو بزنه میون این آدما ، چطور باید بُر بخورم مثل ابرا بازم از ، بارون دلتنگی پُرم تو که درس کینه رو ، مشغول دوره کردنی نگا کن دلت شده ، رنگ سیاهه روشنی کاش دوباره حرفی از عاشقی در میون باشه هر کی هر چی که میگه ، تو دلشم همون باشه کاشکی آدما با هم یه ذره مهربون بشن فصل پیوند گُلاس ، کاش همه باغبون بشن میدون مسابقس بازیه دل شکستنه قهرمان میشه با سر هر کسی نا رو بزنه...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 7:50 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بالهایت را بگشا
بر فراز قلب شکسته ام پرواز کن و ببین ویرانیم را فرودآی بر زخمی که نشتر عشقت بر رگ روحم زد و اندکی با خود بیندیش که آیا سزاوار این همه عذاب از سوی تو بودم؟؟ این همه عذاب از بهر چه بود که بر ویرانه ام افزودی بی وفا با خود نمی گویی که روزی می رسد که این بلا بر سر خودت هم بیاید. هر روز مثل همیشه از فراز قلب خسته ام عبور می کنی و با غرور می خندی و به خود می بالی که عاشق نمی شوی! اما بدان که بخواهی و نخواهی روزی می رسد که سنگ قلبت با تلنگوری از نگاه عاشقانه ای فروبپاشد و در آن لحظه به یاد آر مرا . به یاد آر که چگونه به ویران شدنم دامن زدی و چگونه دست یاری که به سویت دراز کردم با بی مهری تمام از خود راندی. سزاواری - سزاوار عذابی علیم که بسوزاند شرحه شرحه وجودت را . اما چه کنم که دوستت دارم و با تمام عذابی که از جانب تو بر من وارد می شود نمی خواهم حتی خواری به دستت وارد شود. از خدا می خواهم - با تمام وجودم - به احدیتش - به وحدانیتش که در هر جایی که هستی شاد باشی.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 13:41 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ساکت و آرام می آیی بی خبر بدون اینکه به کسی بگویی فقط با نگاهی از کنارم می گذری نمی دانم چرا من عبور سرد تو را نفهمیدم ؟؟؟؟
عبوری که رد پایی از یخ را بر روی قلب خسته ام به جای گذارد. آه ای رهگذر بی خبر این چه رسمی است که به آن پایبندی؟ نمی دانم. هنوز با اینکه سالیان دراز از عبور سردت می گذرد اما هنوز هم معنی سنت ها را نفهمیدم . نمی دانم به کدامین آشنا بگویم که در این دیار غریبم . به کدامین رهگذر بگویم که: با تو بودن نتوانم بی تو بودن نتوانم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:30 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در باغي رها شده بودم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 7:0 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خیلی ها دوست دارن به اوج برسن
حالا تو هر چیزی که شما فکرش رو بکنین. مثلا تو این دو تا مورد این عکسا رو ببینید با حالن نه .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:17 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
سلام بچه ها نمی دونم به این پسرا یعنی بعضی از این پسرا چی بگم تو این دوره زمونه دیگه به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد . همه فقط دلشون می خواد همدیگر رو بذارن سر کار آخه می خوام بگم آقا پسرای گل چرا چرا باید این دخترا رو این قدر اذیت کنین. فکر اون دنیاتون هم باشین البته دخترا هم تقصیر کارنا تا یکی بهشون می گه سلام فکر می کنن همون مردیه که قرار بوده با اسب سفید بیاد و اون رو با خودش ببره نکنید این کار ها رو . آخه چه معنی داره که توی چت با هم دوست بشین . بابا بر بخیل لعنت . اصلا دوست بشین اما چرا به هم شماره می دین . چرا با هم قرار بیرون می ذارین . چرا ؟ این کارا عاقبت نداره به جان مادرم راس می گم . همین دوست من نیلو . هزار بار بهش گفتم نیلو جان نکن این کارارو . تو چت با کسی دوست نشو اگر هم شدی عاشق نشو . این نیلو که می گم . دوست عزیز من . دانشجوی زبان آلمانیه . اما نمی دونم چرا دنبال شوهر توی چت می گرده . یه بار این نیلو خانم با یه پسره دوست شد که ۶ سال از خودش کوچکتر بود. فکر کنین ۶ سال کم نیستا هر چی من و خواهرم به نیلو گفتیم بابا شما به درد هم نمی خورین . اون بچس . فلانه و .... گوش نداد و عاشق شد . خلاصه می خواستن با هم ازدواج کنن اما خوب دیگه همه می دونن نتیجه چی می شه نشد که نشد و این نیلو خانم یک ماه تمام مریض بود. خلاصه بعد که حالش خوب شد و همه چی یادش رفت . حالا دوباره خانم فیلشون یاد هندسون کرده . دوباره از دانشگاه که میاد خونه می ره دراز میکشه روی نت . با این حرف بزن با اون حرف بزن . به این شماره بده از اون شماره بگیر. خلاصه می خواد اینقدر بگرده و اینقدر با آدمایی که تو نت پیدا می کنه بره بیرون تا بالاخره شوهر کنه . نمی دونم آخرش کارش به کجا می کشه . می خوام بگم آی پسرایی که تو چت می رین . تورو خدا به دخترا شماره ندین . ازشون شماره نگیرین . شماها که نمی خواین با این دخترا ازدواج کنین چرا سر کارشون می ذارین . به خدا گناه داره . می خوام بگم آی دخترای گلم . تو رو خدا این رو بدونین که همین پسرایی که با شما چت می کنن هر چی هم که فهمیده باشن و شما رو درک کنن بازم نمی یان باشما ازدواج کنن . شما دخترا خیلی عاطفی تر از اونا هستین و زودتر ضربه می خورین . همه پسرا دنبال دخترای سنگین و رنگین می رن . دخترایی که به قول معروف نه آفتاب و نه مهتاب تا حالا ندیده باششون. حتی حاضرن از دهات هایی که تا حالا اسمشون رو هم نشنیدین زن بگیرن اما با دختری که باهاش دوست بودن ازدواج نکنن. پس دخترای گلم سنگین و رنگین باشین بدونین که بخت خودش به دنبال شما می آد . شما دنبالش نگردین هر چی بیشتر بگردین بدتر گمش می کنین. بسپارین به خدا. این رو هم بدونین که پسرا برای ازدواج کردن همیشه نظر مادراشون حتی از نظر خودشون هم مهمتره پس اینقدر خودتون رو و روحتون رو آزار ندین .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:59 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام برو بچ
خيلي وقت مي شه كه نيومدم خيلي سخت بود اما نتونستم بيام . از معرفت همتون ممنونم . اينقدر سراغم رو گرفتين كه ..... چي بگم از درد تنهايي كه نگو به قول شاعر كه مي گه: درد عشقي كشيده ام كه مپرس رنج هجري كشيده ام كه مپرس ما كجا و وبلاگ نويسي كجا . ديگه حتي ذوقمم كور شده
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 13:1 توسط ملیکا
|
|
|||||
|
|||||