تبليغاتX
با تو بودن نتوانم بی تو بودن نتوانم
سلام

امروز بازم طبق معمول سرویس اداره عزیز ما من رو جا گذاشت ! البته فکر بدی نکنیدا من خواب نموندم سرویس ما حالش بد بود به هر حال ساعت ۶ صبح توی خیابون هر ماشینی که رسید داد زدم ونک ونک و.... تا اینکه یکی دلش سوخت و ما رو سوار کرد خلاصه رسیدم به ونک و رفتم سوار ماشین های فرودگاه شدم ساعت حدودا ۶:۳۰ بود که دیدم یه چیزهایی توی هوا معلقه اول زیاد توجه نکردم و نگران بودم نکنه دیر برسم سر کار بالاخره ماشین حرکت کرد . نزدیک برج میلاد بودیم که دیدم بله دونه های درشته برفه که می خوره روی صورت ماشینها اونم چه ماشین هایی همه باکلاس و مدل بالا اما.........کثیف و آلوده انگار از توی یه من زغال در اومده بودن ماشین ها با سرعت تمام فرار می کردن و می گفتن ما نمی خوایم حموم کنیم و دونه های برف هم که جدیدا از قزوین سنگ پاهاشون رو می خرن (به گزارش خبرگزاری ایسنا از خودم که نمی گم حتما یه چیزی می دونم دیگه ) دنبال ماشینا

ماشین بدو دونه برف بدو - دونه برف بدو ماشین بدو تا اینکه رسیدیم به یه ترافیک عظیم و اونجا بود که دونه های برف به ماشینه های کثیف غلبه کردن اگر چه این پیروزی یه پیروزی نسبی بود چون ماشین ها اون جوری که باید تمیز نشدن اما حداقل صورت ماشین ها رو شست

یادمه که مادر بزرگم همیشه صبح که می شد ما از خواب بلند می شدیم می گفت بچه ها برین دست و صورتتون رو بشورین هر کی نشوره شیطون گولش می زنه !!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ولی عجب برفی بود همه رو غافلگیر کرد چون دیگه همه فکر می کردن ننه سرما کم کم داره می ره و بهاره جون می یاد

اما چه فایده اینجاست که معلوم می شه دود از کنده بلند می شه دیگه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:4  توسط ملیکا  | 

گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:1  توسط ملیکا  | 

وقتی با رفتنت تیری به قلبم زدی بهم یاد دادی چطور میشه درد رو تحمل کرد....... وقتی دردش ررو احساس میکردم فقط می تونستم گریه کنم....... نه بخاطر رفتنت ـ بخاطر خراب شدن کاخ ارزوهام و پاره شدن قلبم....... احساساتم که به غارت رفته بود

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:1  توسط ملیکا  | 

گفتم زندگي چند بخش است؟ گفت دو بخش گفتم کدامند ؟ گفت کودکي وپيري گفتم پس جواني چه شدگفت با عشق ساخت با بي وفايي سوخت با جدايي مرد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:0  توسط ملیکا  | 

حتما" برات پيش اومده وقتي داري به آسمون نگاه ميكني يكي ازت بپرسه دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟ اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ...... ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه .... به ستاره اي خيره شو كه اگه كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 11:59  توسط ملیکا  | 

وقتی مردم می تونن

از کاه کوه بسازن - با هوا زنده بمونن - با نگاه کردن شکل غذا شکم خودشون رو سیر کنن - با سیلی صورتشون رو سرخ نگه دارن - با چیز نداشته پز بدن - بر بساطی که بساطی نیست بساط کنن - با شولای عریانی خودشونو بپوشونن - با گدایی پادشاهی کنن - بدون پرداختن پول ماشین بخرن - بدون اینکه تو دانشگاه درس خونده باشن دکتر بشن و طبابت کنن - بدون اینکه حرفاشون رو مزه مزه کنن حرف بزنن - از بی ادبان ادب بیاموزن - با جیب پر از خالی خرید کنن و ...........

پس من هم می تونم بدون عشق زنده بمونم - بدون داشتن یار و یاور سرپا باشم - با توهم عشق زندگی کنم - با توهم اینکه کسی رو دوست داشته باشم به خودم و اون بمالم

پس هر چیز محالی شدنیه . وقتی همه می تونن پس منم می تونم

چون که از قدیم گفتن اگر چه سخته اما خواستن توانستنه .......................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:6  توسط ملیکا  | 

کــــاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم خبر دعوت دیدار تو , چو از راه رسید پلک دل باز پرید من سراسیمه به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور , زود برخیزعزیز جامه تنگ درآ و سراپا به سپیدی تو درآ و به چشمم گفتم باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس که پس از این همه مدت , زتو دعوت شده است؟ چشم خندید و به اشک گفت : برو بعد ازاین دعوت زیبا به ملاقات نگاه با توام کاری نیست و به دستان رهایم گفتم کف بر هم بزنید هرچه غم بود برفت

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 13:8  توسط ملیکا  | 

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود

شهري بود آسمونش رنگ خدا زمينش رنگ كوير كوچه هاش پر از صفا آدماش پر از وفا

دل آدماي شهر قصهمون چه آبي بود رنگين كمون روي قلبشون مهتابي بود قلبشون طلايي بود تو رگاشون به جاي خون محبت جاري بود چشماشون از شدت عشق به هم شرابي بود

خلاصه هر چي بگم از آدماش بازم كمه ........

كوچه هاي شهر قصمون پر بودن از گلاي قشنگ رنگ و وارنگ كه آدماي شهر قصه هر روز با محبتشون به اونا آب مي دادن . بهترين رنگ خدا توي كوچه ها جاري بود . با وزش هر نسيم توي كوچه ها عطر صفا مي پيچيد توي خونه ها . توي جوي وسط كوچه ها ماهياي قرمز و تپل مپل با گربه هاي كوچه ي ما دوست بودن

خلاصه هر چي بگم از كوچه هاش بازم كمه .......

زمين شهر قصمون پر بود از خاك خدا  بهترين خاك كه آدم را سرشت با اون خالق پاك   اين زمين قصه ما تنها كسي بود كه ناله اي نداشت از روزگار دلداري مي داد به آسمون   اشكاشو با جون دل پاك مي كرد توي دلش خاك مي كرد  اون اشكا رو قنات مي كرد  . با اين كه زمين شهر قصه مون اين همه رنج و بار را به دوش مي كشيد نذاشت يه بار مردم شهر قصه ي ما خطر رو احساس كنن

خلاصه هر چي بگم از زمينش بازم كمه ........

نمي دونم چي بگم از آسمون شهرمون هر چي بگم بازم كمه پس نمي گم چونكه دستام ياري نوشتن اون همه اقتدار رو نداره فقط بگم كه آسمون شهرما جايي بود كه خونه لطف خدا همون جا بود اين آسمون مهربون سايه بزرگي خدا رو روي سر مردم شهر قصمون كشيده بود

بازم بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:7  توسط ملیکا  | 

همیشه می گفت اونقدر منو دوست داره که هر کاری که من بگم انجام می ده .....

همیشه می گفت حتی اگه بگی بمیر می میرم .........

من ساده واسه اینکه امتحانش کنم بهش گفتم بمیر.......

اما الان سالهاست که در غم دوری او می سوزم و می سازم .....!؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 8:25  توسط ملیکا  | 

هيچ وقت دلتو به کسي نده چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دوتا دل کنار هم جا نمي شه ولي اگر دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اون قدر بزرگه که ديگه نميتوني پيداش کني

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 8:22  توسط ملیکا  | 

هستم...... همان تك پرستو اي كه از قافله مهاجران شهر عشق جا مانده ام همان كسي كه امروز لبانش با نامت و قلبش با عشق تو آشنا مي شود همان كسي كه روزي قلبش پرواز مهر و صميميت بود " ......ولي امروز رو به نابوديت است اكنون كه اين دست نوشته را مي نگارم درياي وجودم پر از ابرهاي تيره و تار است مي خواهم درباره كسي سخن بگويم كه آشنايي با او اندك زمان و كم است...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 8:21  توسط ملیکا  | 

دوباره پاییز رفت و زمستان شد ... و چه ناگهان تمام شد آن همه خيال هاي عاشقانه و كسي صداي شكستن قافيه هاي نقره ايم را نشنيد ... و مهتابي كه در گذر از ثانيه ها دوباره به پاييز رسيد ... و در بي خيالي ترين روزهاي پاييزي حتي خورشيد بي رمق را هم ياد نكرد ...
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 8:19  توسط ملیکا  |